رفت و غزلم چشم به راهش نگران شدرفت و غزلم چشم به راهش نگران شد دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شددر اوّل آسایش مان سقف فرو ریختهنگام ثمر دادن مان بود خزان شد زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداونداینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شدما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شدیک عمر به سودای لبش سوختم و آه روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفتمصداق همان وای به حال دگران شد
برچسب:
نویسنده: محمد یزدانی
تاريخ: چهارشنبه
20 بهمن
1400 ساعت: 15:12